الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

57

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

گفت : قبول است . ( 1 ) در اين هنگام يك يهودى برخاست و نزد كنانة بن ابى الحقيق رفت و گفت : اگر چيزى كه محمد آن را طلب مىكند ، نزد توست يا آنكه مىدانى كجاست ، او را آگاه كن ؛ زيرا در اين صورت خون خود را حفظ كرده‌اى و گرنه به خدا قسم كه محمّد از آن آگاه خواهد شد ، همانطور كه از امور ديگرى كه آن‌ها را مخفى كرديم ، باخبر شد . ابن ابى الحقيق او را مورد شماتت قرار داد و مرد يهودى سر جاى خود نشست . سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از ثعلبة بن سلّام بن أبى الحقيق كه مرد ضعيف النّفسى بود ، دربارهء گنج سؤال كرد . او گفت : نمىدانم كه آن گنج كجاست ؛ امّا هر روز كنانة را مىديدم كه سحرگاهان به اين خرابه - و به آن اشاره كرد - رفت و آمد مىكند . اگر چيزى وجود داشته باشد ، آن را در اين خرابه دفن كرده است ! ( 2 ) رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله زبير بن عوّام را همراه ثعلبة بن ابى الحقيق فرستاد و او هر جايى كه ثعلبه نشان مىداد ، حفر مىكرد تا اينكه گنج را پيدا كرد ! پس از آنكه گنج در خرابه پيدا شد ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به زبير دستور داد كه كنانة بن ابى الحقيق را تحت فشار قرار دهد كه همه چيز را فاش كند ! زبير با چوبى كه در دست داشت بر بدن كنانه مىزد تا اعتراف كند . سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به زبير دستور داد كه او را به محمد بن مسلمه بسپارد تا وى را به عوض برادرش ( محمود ) گردن بزند و او چنين كرد . سپس دستور داد كه ثعلبة ابن ابى الحقيق را هم بكشند و او را هم به قتل رساندند و به دنبال آن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، اموال و زن و فرزندان آنها را حلال كرد . ( 3 ) سپس پوست شترى را كه زيور آلات در آن بود ، آوردند و جلوى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گذاشتند . در اين پوست دستبندهاى طلا ، خلخال‌ها ، انگشترها و گردن‌بندهايى از جنس طلا و گوهر و زمرّد وجود داشت . همچنين يك گردن‌بند از مرواريد وجود داشت كه مال دختر كنانة از غير صفيه بود . « 1 »

--> ( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 670 - 673 . و حلبى در مناقب آل ابى طالب ، ج 1 ، ص 113 در مورد غيب‌گويى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله آورده است : آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به كنانة و ربيع فرمود : آن ظرف پر از زيور آلاتى كه به اهل مكه عاريه مىداديد ؛ كجا است ؟ گفتند : آن را خرج كرديم . به آنها فرمود : اگر چيزى را كتمان كنيد و از آن آگاه شوم ، خون شما را حلال مىكنم ! گفتند : قبول است آنگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مردى از أنصار را فرا خواند و به او فرمود : به قراح ( مزرعه‌اى ) برو . در آنجا درخت نخلى را مىبينى . جانب راست و چپ درخت را نگاه كن و آنچه را كه در آنجا يافتى براى من بياور . مرد انصارى رفت و ظرف‌هاى گنج و اموال را آورد و در نتيجه گردن آن دو را زدند . اين خبر در مناقب چنين است « آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به كنانة ، شوهر صفية و ربيع گفت » . اين در حالى است كه وى به هنگام شمردن -